یک:
می ریزمت؛ میان غم های کاغذ کاهی ...
در تیره گی روی واژه ها ؛
سپید سپید شعر می نویسمت!
دو:
هرروز آمدنت را که ... می گفتی ...
شاد میان دنیای غم انگیز؛ ... آمدنت ...
دریغ؛ رفتنت را نگفتی ...
چه ساعتی ؛ چه تاریخی؛ کجا؟
روان شدند ؛ انتظارهای من ...
کسی چه می دانست؛ دیوانگی مرا!
....
سه:
فردا؛ خیال های مرا می فروشنددر بازارها؛ دست به دست...
بعد مرگ؛ آمدنم!
میان پول ها؛ می غلطم...

چهار:
بوسیدمت...
و دست هایت بوی وانیل!
بوسیدمت...
و دست هایت بوی ماهی !
بوسیدمت ...
و دست هایت بوی سیر!
بوسیدمت ...
و دست هایت بوی بادام!
بوسیدمت ...
و دست هایت بوی اشک!
بوسیدمت ...
و دست هایت بوی خواب !
بوسیدمت ...
و دست هایت بوی آسمان!
بوسیدمت ...
و دست هایت بوی فرشته ها ...
مادرم!
پنج:
روی قلبم آتش عشق تورا ؛ داغی گذاشت ...
آن جلاد چشم ات؛ ای خدا؛ اجرش بده!
شش:
مزار شش گوشه ات را یاحسین(ع) می آیم ...
به صورتی که کس خبر نداردم جزخدای خویش...

هفت:
یک/
باید اعتراف کنم که بشدت از مجلس و مهمانی عروسی ام می ترسیدم!
و راستش من از ابتدا" فو بیای تیپ مهمانی" داشتم و این بدترین فوبیائی بوده که داشتم و البته خیلی بعد کاملا رفع شده و رفت!
جدا از اینکه درنگاه دیگران زشت و بد تیپ باشم ؛ نگران بودم ...
در دوران دانشجوئی آنقدر در این مورد پنهانکار بودم که ظاهرم اصلا اوضاع متوسط خانواده ی من را نشان نمی داد!
بهمین دلیل پسر نبود که مرا دوست نداشته باشد!بدبختانه!خواهر و برادرم که درکشورعای دیگری زندگی می کردند مرتب لباس و ساعت و تزئینات مرا می فرستادند و مثلا دوستانم چگونه می توانستند باطن مراکه ساعت و کفش و کیف مارک دار می پوشیدم ... تشخیص دهند!!!
با این حال که بهترین پارچه؛ کفش؛ باد بزن!؛ و حتی وسایل عروسی من را خواهرم از بهترین برندها تهیه کرده بود و فکر سفره ی عقد و چاقوی کیک بری من را هم کرده بود ...
من به یک مهمانی ساده اکتفا کردم و یک ساعت بیشتر درمهمانی عروسی خود شرکت نکردم ! طوری که همه گلایه کردند!
بهرحال بعد سال ها؛ چاق و لاغر شدن؛ الان خوش تیپم!و فوبیای من بعد از اینکه با یک دست پیراهن و شلوارخانه یک هفته درکما بودم و بعدش هم؛ کفنم را آمده کرده بودند جهت آن دنیا؛ کاملا از بین رفت!!!
فقط می خواهم اینجا بگویم : بدون درنظر گرفتن کرونا!الان دیگر همه جا می روم و بی خیال تیپ و اینها ....( که البته خوش تیپ هم هستم) ... هستم!
دو/
داشتم ابرویم را پر می کردم که خیلی قشنگ بشوم و مثلا یک چند وقتی از آن وقت که خودم ابرویم را کنده بودم و کوتاه و بسیار زشت شده بود ...بگذرانم ...
رفته بودم جائی که قبلا خیلی ها آنجا مرا می شناختند ؛ بعد کنار مادرم در انتظار بودم که آقائی خوش قد و بالا و معروف بعد از سلام و علیک با مادرم به من گفتند:
دختر خانم! شما چه نسبتی با خانم غفاری دارید؟...درهمین حال دخترم از دروارد شدند و بی هوا گفتند: مامان جون ...
که آن آقا تعجب کرده و ادامه دادند: اووووه!یعنی شما ازدواج کردید؟
گفتم: بله!و خانم غفاری مادر بنده هستند!...
بعد درحالتی که تشریف می بردند جوری استنباط می شد که انگار کسی می خواسته کلاه هم سرشان بگذارد ...
جل الخالق!
سه/
توی فروشگاه های بزرگ لباس های گران قیمت؛ فقط پول مهم نیست! چشم شان نگاه می کند به ماشینی که شما از آن پیاده می شوی!
نرفته ای کوچه های حراج دم دستی ؛ با پای خودت رفته ای بخشی از ولایت غربت که به پول خارجی برای یک ساعت ؛ دوساعت؛ برای خودت لباس بخری!
هرچه بیشتر هول بزنی می فهمند پولت باد آورده تر است و تا می توانند گرانترش را بارت می کنند!
توی مهمانی اما؛ انگار کسی حواسش به تو نیست!مگر چه گناهی کرده ای؟
آن قدر مجبورت می کنند از پول لباس ات بسوزی که بعد؛ می روی وسط برقصی!آخر چرا؟
بهترین سوال؛ قشنگترین سوال از تو؛ این است: وای چه خوش تیپ ! لباس ات را از کجا خریدی و چند؟
و این حس درونی تو؛ که پاسخ می دهد ؛ " من"... دراوجم!
جانت آرام می گیرد و برمی گردی خانه!
چهار/
ممنونم ای نازنین!
که درتمام این سال ها با سایزهای عجیب و غریب من از بهترین برندها برای من لباس و تزئینات خریده ای ...
می دانم آن چمدان قشنگ من که از کجا می آورری و همیشه پر است از بهترین ها؛ چقدر روی روابط من و زندگیم تاثیر داشته؛ ممنونم!
و آنقدر می دانم که خودت هم از این موضوع لذت میبری!
دوستت دارم...
" لیلا"!

هشت:
بایدن!
آن توانائی که می شد داشت؛ در تو بوده است ...
آن قدر؛ قدرت که بر بادش بدادی رفت ؛ رفت!
" ترومپ! غمگین نباش!"
نه:
بابا بیوک:
خوشگل شدم عروس؟الان مثلا خاور منو ببینهچی میگه؟یعنی الان من رو می پسنده؟
مامان بنز:
ای خدایا!ببین توچه چالشی افتادیم!باباجان... هردوتاتون خوشگل بودین ... الانم هستین؛ پدرجان نکن این کارارو...
باباپژو:
انقدر به خاطر جراحی بینی من رو مسخره کردین ؛ انقدر جراحی پلاستیک صورت من رو اینور اونور گفتین ... که خودتون هم دچار شدین ...
مامان بنز:
بس کن!این وسط همه ی کاسه کوزه هارو سر تو می شکنیم ها!
بابابیوک:
کی می آد؟
بوگاتی:
پدرجان!گفته می ره پاساژ با دوستاش ساعت ده شب رو واتس آپ تماس تصویری میگیره!
بابابیوک:
خوب الان چنده؟
مامان بنز:
نه و سی
ناگهان زنگ تلفن بوگاتی:
ننه خاور:
سلام ! چطوری بوگاتی جان!گفتم زودتر زنگ بزنم شاید به خاطر بچه ها زود بخوابی ... خوبی؟
بوگاتی:
سلام ننه جون!وای ماشالله...
ناگهان بابابیوک تلفن را از دست بوگاتی می گیرد و...
بابابیوک:
ای عشق من!ای قشنگ من!ای خاورمن!ای نور چشم من!ای گل شبهای تبریز من!من رو ببخش...
ننه خاور:
وا؟ بیوک چقدر پیرو شکسته شدی؟خواهرت که نمرده؟
بابابیوک:
ای خاور... بیا!من تنهام!غیر تو چه کسی رو دارم آخه؟گذاشتی رفتی دوبی ؟
ننه خاور:
خوب توام بیا!
بابا بیوک:
من رو ممنوع اخروجم کردی! رفتی مهریه ات رو که هزار لیره ی قدیم بوده گذاشتی اجرا!... من چطور بیام/
ننه خاور:
نیا!
من میامولی به شرطی که دور خواهرات رو مخصوصا عمه نیسان z رو خط بکشی ؛ توی هتل پارسیان عروسی بگیریم و یه خونه ی ویلائی توی لواسون بخریو بریم اونجا با خدمات و همه چی...
بابابیوک:
زن تو باید الگوی این عروسا باشی ... نکن!
ننه خاور:
تو الگوی این پسرها بودی؟هرروز هروز یکی تون دوتا شد؟
بابا پژو:
ببخشید ا فضولی می کنم ننه جون!دیگه دختر 14 ساله که نیستی!خودم ببینم برای بابام داری گرون تموم میشی میرم خواستگاری همونتاراخانم !میای بیا... نمیای نیا!
تماس قطع!
بابابیوک؛غش می کند!
مامان بنز:
این چه کاری بودکه کردی ؟پیرمرد داره داغون میشه !
باباپزو:
غلط اضافی کرده!هرزنی تو این خونه بخوادپاشه بره یه کشوری مارو تحت فشار بذاره همینه...
من مرد ایرانیم... گفته باشم!پ
پراید:
آفرین بابا...ابو پرایدی!سلطانی...

ده:
رهبرم ...
انگیزه می دهند آن قلب های پاک...
آن عشق های بزگ...
آن تلاش های سترگ...
آینده باماست ...
یازده:
یک/
باخیلی ها خدا حافظی مان نمی آید ؛ می رویم سرخاک؛ گریه می کنیم ؛ و بعد ناباورانه درحالی که اشک و حلوا را داریم با هم قورت می دهیم ؛ و ته دلمان خالی ست که از فردا می خواهیم چکار کنیم ؛ از دیگران می شنویم که کاردنیاست و عاقبت همه...
عاقبت این نباشد که فراموش کنیم ؛ فراموشی دربین دغدغه ها؛ زندگی؛ ...
نه! نمی کنیم... نکرده ایم؛ نمی شود که بکنیم ...
دو/
یادش بخیر!سر تزئین کلاس و مسابقه ی تزئین کلاس روزهای انقلاب ؛ دعوا داشتیم ؛ یکروز درهمین دبیرستان محمدزاده( انگار شما آنجارا دیده باشید) کلی پول جمع کردیم و بعد یکی مان برش داشت و گمش کردیم!
معلم ادبیاتمان با ما صحبت کرد و بحث دزدی را برد سمت معذرت خواهی دزد محترم!
یک جوری سخنرانی کرد که طرف را ببخششم و کلاس را خیلی ساده تزئین کنیم شاید دزد!به آن پول بیشتر احتیاج داشته!
پس فردایش ؛ همه احساس بزرگی می کردیم! چون پارتی داشتیم!نفر دوم شدیم !!!
و دزد محترم از ما عذر خواهی نکرد ... و ماهم بخشیدیم...
سه/
کل تاریخ دوست داشتنی ست!آن جا که پر از صبر و تلاش است ... اصلا رنگارنگی تاریخ خوب است... و دلیل نمی شود که یکدوره رنگ و رویش عین دوره ی قبل باشد ؛ سعی و تلاش مردم برای تغییر حالشان مهم استو اینکه زیر بار حرف زور نمی روند ؛ داشتم عکس های نیمه ی دوم قرن بیستم را می دیم حتی عکس های تصادفی ؛ از بس نظم هست و دقت هست زیبایند؛ دنیا درنیمه قرن بیست پر است از نظم و نظامی گری و بعد ... آن بی نظمی ؛ تلاش برای دوران جدید ؛ ...
پس چرا عده ای تاریخ را دوست ندارند؟ خیلی عجیب نیست که باید همه ی دردها و غم ها را درچند خط بخوانی ووقتی قضاوتی غیر قضاوت خودت نگرانت می کند ... تاریخ درد آور می شود ....
بهرحال دانستن دانستن است ...
درکانال های تلگرامی تاریخ داستان های عجیب می گذارند ؛ یکی از آن داستان ها داستان تولد و هم چنین زندگی مادر جناب پوتین است؟ آیا شما داستان زندگی مادر جناب پوتین را شنیده اید؟

دوازده:
نشسته بودیم تو فضا یهو دیدم... روز مادره دلمون تنگ شد زنگ زدیم به مامانی ...
اونم نه گذاشت نه برداشت گفت: الهی قربونت برم مامانی... انشالله درفضا همیشه موفق و موید باشی و به اون بالاترین جای ممکن برسی...
آخه مامانی توکه از بچگی میگی برو بالا... دیگه من کجا برم بالاتر ازاین ...
بقول بهجت خانوم جون.... فهمت بره بالا ...
سیزده:
استاد " دال " درویس یک خود:
درنیمه ی دوم قرن بیستم!توجه بفرمائید اون مرد کثیف که اومد انگلیس رو وادار کرد که وارد جنگ بشه اون اقتصاد ذلیل شده ی کثافت که مردم رو زمین گیر کرد ؛ اون کشور در بدر شده ی احمق......" انتهای ویس شانزده دقیقه ی بعد!
استاد " دال" در ویس دو خود:
سئوال کنید ببینم!
دانشجوی یک:
استاد اون مرد کثیف منظور تون دونالد ترامپ قدیمه؟
دانشجوی دو:
استاد مگه اونموقع اقتصاد ذلیل شده ی کثافت هم داشتیم؟
دانشجوی سه:
استاد منظورتون تقابل نظام سرمایه داری با کمونیست نبود؟
دانشجوی چهار:
حاجی آلمان؟
دانشجوی پنج:
استاد آمریکارو هیچوقت نمیگیدا!
دانشجوی شش:
استاد من قبلا هندوستان تحصیل کردم بعد اقتصاد سیاسی خوندم شما اول باید بگید دوران رو بعد ...
دانشجوی هفت:
استاد ما متوجه نشدیم اینا همه خوابن!
دانشجوی هشت:
استاد به خدا ما متوجه نمی شیم تاریخ درذهن ما اینجوری شکل نمی گیره اینا پیرن!بلدن...ما تازه متولد 78 ایم به خدا!
دانشجوی نه:
خجالت بکش!باعث افتخاره استادرو از خود اینگلیس آوردن!
دانشجوی ده:
لیلا مددی هستم حاضر!
دانشجوی یازده:
استاد کی می پرسید آخه ما از استرس مردیم!
دانشجوی دوازده:
بابا استاد خودمون باید تحقیق کنیم بخونیم... ناسلامتی دانشجوئیم دانش آموز که نیستیم!
غریبی از دفتر دانشکده:
استاد ببخشید ؛ با توجه به سرقصل های تدریس شده به دانشجویان شما باید برای تدریس درس جامعه شناسی سیاسی کتاب یک بستر و دورویا رو تدریس کنید ولی شما الان کتب نظریه های سیاست رو تدریس کردید...
دانشجوی شماره سیزده:
ای واااای!یک بستر و دورویا که حرف بده!
استاد " دال":
بنده هرچی تدریس کنم همه شون همونه!
دانشجوی شماره چهارده:
استاد قرار بذاریم بیرون بریم کافه دال یه چیزی بخوریم بعد حرف بزنیم ...چیکار به سرفصل داریم آخه؟
دانشجوی شماره پانزده:
لعنت به کسی که حرف مفت بزنه!
دانشجوی شماره شانزده:
من انصراف دادم! مامانم نمی زاره خطر داره ... می رم خارج!
دانشجوی شماره هفده:
ای وای ! برقمون رفت!
ئانشجوی شماره هجده:
استاد تحقیقمون رو ارسال کنیم؟ ایمیلتون روبدید!
استاد " دال" با همان صبر و متانت همیشگی:
بچه ها تا جلسه ی بعد بعد خدا نگهدارتون ...
بچه ها: استاد ممنونیم خسته نباشید از پاسخگوئی تون!
چهارده:
روز دوازدهم بهمن؛ ورود امامخمینی(ره) به کشورمون ایران تبریک ...
پانزده:
همینه دیگه اولا دوخط می نوشتم به زور ... الان صد خط برام خوراکه ... خیالتون جمع همه اشم مفتکی !!!!





























.jpg)
.jpg)

















