بی شمس

ادبی

شرمنده گی برای هیچ اگر این دنیا ؛ هیچ هم نمی ارزید!

یک:

درکنار دریا ؛ بوی خواب می آید ولی ...

بیدار...بیدارم!

چون فانوس دریائی...

برحسب وظیفه؛ عشق می بازم!

دو:

می خوانند روی پوست شیر؛ ..." تا زنده ام"!

تا زنده است ... جرات می خواهد " نزدیکی"!

سه:

ماه می رفت و من پیش از او ...

درجتده ای تاریک ...

جدای؛ بریده ام ازهمه تامرگ....

و آنچه درسینه ی من است را ...

کسی از زمین ؛ چه می داند!

 

 

چهار:

گفتی که انتقام نگیرم ؛( اگر که تو رفتی ) ...از روی چاره بود ...

گفتم که انتقام نیست عزیزم؛ ( بیچاره ام که می روم)... وقتی دیگر تو ...هستی!!!

پنج:

می ترسیدم کناردست تو پیدا شوم ...

آنقدر گم کردم خویش را ...

که یادت رفت ...

" من"!!!

شش:

مزار شش گوشه ات را یاحسین (ع) غریب نیستم ...

خاطرم هست از کودکی ... عشق هایمان ...

 

هفت:

یک/

روی ویلچیر ؛ از پنجره بیرون را نگاه می کنم ... دنیا معکوس این جمله است: همیشه امید هست!

درباز می شود و پزشک وارد اتاق می شود ؛ به همراه مرد جوانی خوش پوش و خوش تیپ و خوش چهره ...

به من نگاه می کند و می گوید: بازم؟چطور این کاررو می کنی؟

بر می گردم و بی توجه می گویم:چطور؟ از من می پرسید؟ من برای رفع مشکل با پای خودم اومدم و الان دیگه پا ندارم!

دکتر عصبانی می گوید:این آقا!شمارو دیده که پریدید روی ماشین اش و تا می تو نستید با تبر ضربه زدید!

با خنده می گویم:خوب؟ از کجا می دونستند من اینجا هستم؟

جوان با عجله ادامه می دهد: آره خودتون بودید!همین خودتون ماشین ام رو داغون کردید ؛ بعدم آدرس اینجارو دادید ؛ مگه شما خانم (؟) نیستید؟

به سمت کیفم می روم و یک چک می کشم (برای وجدان) ... بدون اینکه درنظر بگیرم ؛ ممکن است واقعی نباشد!بعد می گویم: پس باورت میشه من بودم؟

جوان مکث می کند و می گوید:نه! شاید...

دکتر ادامه می دهد : خودتون بودید... شمائید که باذهن فراگیر خارج از تن تون سه ماهه دارید شهررو بهم می زنید ...

بر می گردم رو به پنجره و چشم هایم را می بندم ...

" صدای موزیک ذهنم را تا 100 بالا می دهم ؛ ترانه مایلین ... موهایم را دم اسبی کرده ام و شلوار چرم مشکی پوشیده ام ؛ تبر دردستم است و دارم بوگاتی رئیس بیمارستان را از سقفی که رویش هستم ؛ تکه تکه می کنم!!!"

درهمان حال؛ درثانیه ای بعد به دکتر که آهسته دارد خارج می شود می گویم:

جواب آزمایشهام اومد ؛ دیگه فکر کنم برم خونه!!!

رئیس بیمارستان بالحنی شیطنت بار می گوید:نه!اینجا برای شما و من بهترین جای دنیاست!!!....

چند دقیقه بعد صدای فریاد رئیس بیمارستان از حیات بلند می شود ... مرتب فریاد می زند: کی؟ کی؟ ولی هیچ فردی پاسخگو نیست!!!

دو/

---: میشه حالا من رو ببخشید؟

....: خانم جون ؛ من شمارو چطوری ببخشم آخه؟ چطور؟

---: خوب ؛ پس من چی کار کنم؟

....: صبر کنید من زنگ بزنم به پلیس!

---: خوب اگه نخوام صبر کنم چی؟

....: خوب من چیکار کنم؟قابلمه ی آش رو گذاشتم اینجابرای فروش؛ بعد شما زدید همه اش رو ریختید ؛ نباید پولش رو بدید؟

---: حق باشماست ...چرا.دقیقا میفرمائید چقدر هزینه کردین؟

....:150 تومن!نه! با همه چی... 500 تومن!

---: بفرمائید 500 تومن از کارت کم کنید ...

....: شما خانم(؟) هستید(از روی کارت)

---: بله!خودمم!

.....: شما خودتونید؟

---: بله واقعا خودمم!

....: پس لباس عروس خانمم رو شما می دوزید؟

---: بله؛ البته!

...: میشه خواهش کنم ؛ باهمین مبلغ انجامش بدید؟

---: باید حداقل 5 میلیون تون روی این 500 تومن بگذارید !

.....: چی؟ انقدرزیاد؟

---: بالاخره حساب و کتابه دیگه!

...: گذشت کنیم؟

---: یعنی اینکه من از پول لباس عروس خانم شما بگذرم ؛ شما از پ.ل قابلمه آش؟

....: بله!

---: لطفا چن دقیقه صبر کنید من از ماشین یکیش رو براتون بیارم!(بعد چند دقیقه می آید:)نظز تون چیه؟

...: خیلی قشنگه!فکرکنم قالب تن خانمم باشه!

---: شانس ایشونه!لباس عروسی خودمه!

....: واقعا هدیه می کنید؟

---: بله!

...:آخی!کاش یه بار دیگه ببینمتون!

---:حیر!دیگه نمی تونید ؛ لباس عروسی من رو با لباس همسرتون معاوضه کردید؛ با اجازه تون خدانگهدار ... راستی حواستون بود؛ من اصلا آش نخوردم؟

....: حیف!

---: بله واقعا حیف!!!

سه:

ای نازنین!

هیچ دردی مثل پرس شدن نیست ...

وقتی بین دو چیز قرار می گیری که بدجوری فشارت می دهند ...

اما از پرس شدن بد تر هم هست ؛ آن وقت که درحال پرس شدن؛ فریاد نتوانی بزنی!

ای نازنین!

پرس شدن درعشق زیاد است!آن قدرکه وارد زندگی یکی می شوی و از تو(داخل)و از بیرون فشار می آورند!

ای نازنین... هیچ خبری نیست!

خیالت راخت که اهل فریاد زدن نیستیم!!!

 

هشت:

بایدن!

گلاب به رویت!که خسته ایم از عشق....

از هرچه زورکی ست ... خدایا امانمان!

" ترومپ! دورانی بودها"!

 

نه:

مامان بنز:

بابا بیوک جان؛ من نمی خواستم زندگی شمارو خراب کنم ؛ من میخواستم ننه خاوررو توجیه کنم!

بابا بیوک:

خوب چه جوری؟ آمدی خونه بهش گفتی من و عمه نیسان zداشتیم تو حلقش کمپوت می ریختیم ...

ننه خاور:

بس کن دیگه!تقصیر تو نیست!تقصی تربیت بد خودمه روی پژو!از روزی که دماغش رو عمل کرده؛ لبش رو بوتاکس کرده؛ سیبیل اش رو مدل شهرام صولتی کرده؛ من بدبختم!

مامان بنز:

ننه جون ؛ آخه چه ربطی داره؟ به خدا به جون پراید من خبرچین نیستم!

بابابیوک:

بذار خودم بگم!داشتم به اون دختر بیچاره تارا که هیچ چی از گلوش پائین نمی رفت کمپوت می دادم با خواهرزیبای پولدارم هم بودم؛ راحت شدین؟

ننه خاور:

چی فکر کردی؟ که نمی رم دوبی؟ ناز نفس ات رضا یزدانی(تهران تهران)!!!

پراید:

بابا چه خبرتونه ؟ یه دقیقه بابابزرگمون رفته عیادت ... دوبی رو بستنش!قرنطینه اس!

ننه خاور:

من آدم نیستم!می فهمی؟

پراید:

هرچی باشی قربونت برم ... نمیذارن!بااین خانواده باید سرکنی... راه کار پیدا کن!

بابا بیوک:

بیا 150 میلیون هردفعه از خونه میرم بیرون !

ننه خاور:

چی؟ تو این پولارو ازکجا میآری؟ بیوک... بکنش 500 خیرش رو ببینی ... فردا 300 میدادی به اون...

بابابیوک:

500 میلیون مال تو ... دیگه نمیبینمش ... مرد!!!

 

ده:

رهبرم ...

بابت عشق علی(ع) مدیون عشقم...

عشق هم مدیون من تا زنده ام ... یا علی(ع)...

 

یازده:

یک/

زمان و مکان دو واژه ی متفاوت هستند و نمیشه بصورتی که ما مایل هستیم کنارهم باشند مثلا به من می گویند افکارمن متعلق به دوران ویکتوریاست!ولی خودم درقرن 21 هستم ... متاسفم واقعا متاسفم!

دو:

میشه که بارفتن و سفر به مکان های تاریخی حس اون دوران رو به خودمون بگیریم ؛ بهرحال اصلا به من سفر به دوران مغول انگیزش نمی ده و باید بگم درسفر به مکان های تاریخی از فکر به دوران مغول پرهیز می کنم ؛ هرچند سفر به سلطانیه و درون مکان وزیرگنبد سلطانیه ؛ نفس گیرترین محل تاریخی ای بود که رفتم ...

سه/

دین و مذهب درحس مکانی انسان تاثیر داره ... یادم هست که درسفرم به مکان های مذهبی انرژی زیادی گرفتم ؛ اصلا استرس نداشتم و درنهایت هنوز هم می تونم درذهنم تصویر شون کنم و لذت ببرم.

چهار/

تصورکنید علم چقدر میتونه درخواسته های ما تاثیر گذار باشه ؛ مثلا اگر من اراده کنم همین الان دریک مدت زمان کوتاه کمتر از ثانیه برم به محل مورد نظرم!یا فرض کنید اونقدر قدرت مند باشم که یک سازه ی بزرگ رو به محل مورد نظر خودم بیارم و همه رو شگفت زده کنم ... البته شما تعجب می کنید که احتمالا امکانش نیست ولی نمی خواهید کمی پیش برید وتصورکنید امکانش هست...

پنج/

درابتدای قرن بیت و یکم هستیم ... بعدها انسان حتما بیشتر متعجب خواهدشد ....

دوازده:

نشسته بودیم توفضا یهو دیدیم ... گفتن بازیگر معروف تام کروز آمدند تا باهم قهوه ای بخوریم ... همین طور داشتیم قهوه می خوردیم و صحبت می کردیم که گفتند: چطوره همه ی ما جزو یک فیلم سینمائی باشیم ... بله درست فهمیدید ؛ بازیگر شدیم رفت ... بعد سمت من اومدن و گفتند که(به بهجت خان جون هیچی نگو)!

من گفتم: جل الخالق!مگه میشه ...

قربون خدابرم دیدی چطور هنرپیشه شدیم بهجت خانم جون؟!

استاد " دال" و سایر اساتید دردانشکده:

استاد" جیم":من رفتم؛ مردم؛ سوختم؛ داشتم؛ ازدست می رفتم که دیدم تازه یه دانشجو اومده...

قدیم ها دانشکده دانشکده بود ؛ داشت می مرد ازدانشجو ...

استاد" قاف":

چرا چنین شد آخه؟ باید درهر شرایطی دانشجو می آمد غ حالا نیامد که نیامد ؛ ما می آئیم!

استاد" پ.و.خ" :

اصلا می خوام دانشجو جماعت تو مملکت نباشه!!!اصلا آقا همه اش دردسره!من که برج سازی می کنم دو ساعت افتخاری می آم دانشکده ... این همه رو چرا باید تحمل کنم؟

استاد" ف.و.ت" :

قربان ؛ من ورقه هامو تحویل دادم ؛ پدرم هم پشت سیستم سوخت!کواون دانشکده؟ دانشجو باید بسوزه تا یه ورق لیسانس بدن دستش...

استاد" دال" :

کلا بله!

ناگهان استاد " ش. و.خ" وارد شده و می گویند :

اساتید بفرمائید ممنونیم از همکاریتون برگه ها تحویل داده شده و نمرات داخل سیستم هم چک شد ... خدا قوت!درضمن درحال تشریف هستید بگم که استاد" دال" امسال استاد نمونه هستند مبارکشون باشه!!!

استاد" پ.و.خ" :

همین!

استاد" جیم":

اقلا یک کیلو شیرینی اینجا می گذاشتید جهت نوشیدن چای!

استاد "ف.و.ت" :

چقدر ساده برگزار شد... درسال های مبارزه سرمایه داری با کمونیزم جهانی هم تقدیر استاد به این شکل نبود!!!

سکوت سنگینی دفتر دانشکده را دربرمی گیرد ...

استاد " دال":

عرض ام به حضورتون ... سک.ت رو شکستم که بگم من دارم طبق معمول برمیگردم لندن به همین جهت ناهاری رو درنظر گرفتم با دوستان ؛ اساتید لطفا شماهم بفرمائید ؛ قدم روی چشم ما بگذارید ...

اساتید زیرلب:

استغفرالله ؛ چشم؛ انشالله؛ کجا؟ بازم تو؟ با چه بودجه ای ؛ پولا کو؟ و....

 

چهارده:

مردم همیشه از روی احساس تصمیم می گیرند ولی بعضی بزرگان که یادشان می رود دنیا باید آرامش داشته باشد ؛ و خودشان را از مردم احساسی جدا می کنند چه؟ جنگ مختص یک منطقه از دنیا نیست همه جا هست اگر جاهائی پررنگ تراست و بیشتر اندیشه مردم را تحریک می کند باید پرسید چرا ... ایکاش نباشد این همه درد ...

پانزده:

بچه های نهم موفق باشید و پیروز می دونید که دوستون دارم و براتون دعا می کنم ...

 

ممنون از سایت هنر

۲۶ ارديبهشت ۰۰ ، ۲۲:۳۱ ۱ نظر
سیده لیلا مددی

never!...enough...

یک:

نمی پذیرمش به آسانی!

مثل زندگی سنگین است!

رفتن ات...

که شوخی ... مبتذل عشقی بود!

دو:

از دست رفت آن قدیم ها ...

میان دستهایمان...

دوچرخه...

پیراشکی...

گرمای سوپ...

خنکای شربت...

و...

تقدیم به ...

تبلت ...

گوشی...

هندز فری ...

و...

دنیای نادیدنی ... شخصی...شخصی... شخصی ...

سه:

قتل من ؛ درخواب تو ؛ هرشب اتفاق می افتاد!

میان برف ها ...

سرمای تند زمستان ...

من بیهوش ...

وتو ...

می رفتی !

 

 چهار:

پرت می شوم ... میان واژه های خنگ تو...چون " سرمایه"!

و ...شرم؛ شرم؛ شرم...

که تحصیل کرده ای ام؛ " نگاه داشتن " بلد نیستی!

پنج:

روسری بسته ای از بس که موی تو زیباست ...

من میمیرم!

رنگی میان رنگ های قهوه..." خاص"!

کشتی مرا از حسرت چند تار ...

اما!

خواب های من پر است ...

از چنگ چنگ چنگ !

شش:

مزار شش گوشه ات را یاحسین (ع) در آغوشم...

سال هاست می برم تا .... عشق....

هفت:

یک/

دکتر سرش را تکان می دهد و لب هایش را جمع می کند و می گوید:

این مورد چندان عجیبی هم نیست ...تلخ کامی و احساس ناگوار دربرابر یک کلمه ی خاص ...

حالا چرا " تعطیلات" ؟ آیا آخرین دفعه اتفاق بدی افتاد؟

اشک درچشمانم حلقه می زند ... من اصلا " تعطیلات " داشته ام؟

سال هاست صبح ها ساعت 5 با صدای تلویزیون بیدار می شوم و شب ها تا ساعت 2 نمی توانم از صدای تلویزیون بخوابم ...

روزها هم کارمند تلویزیونم و باید درمقابل دوربین حداقل 3 ساعت برنامه اجرا کنم ...

.....

دکتر سرش را تکان می دهد و می گوید:همه همینطورن!

خودمنم به کلمه ی " همسر" حساسیت دارم ! " همسر " آخرم تمام لباس های من رو درپارک روبروی خانه به آتش کشید و ...

 

دو/

تاهمین دیروز برای کار فکری ارزش قائل نبودم!

فکر می کردم ... نوشتن تنها یک عادت خاص است و من ... می نویسم ؛ همه می نویسند! خسته شدن از نوشتن یعنی بسیار مسخره ؛ اما ...

همین دیروز ...ناگهان مغزم توان نوشتاری خودرا ازدست داد!حتی دوکلمه هم نمی توانستم کنار هم قرار بدهم ؛ همین عادت ساده؛ کاملا سخت شده بود ؛ و بدتر اینکه 3 ساعت طول کشید تا همان ده خط همیشگی را که در عرض 3 دقیقه می نوشتم ... بنویسم.

سئوالم این بود : پس من دیگر چطور خاطراتم را بنویسم؟ ...

.....

حالا مگر چه می نوشتم ! همه ی روزهای من شبیه هم نبود؟ میمیرم و صدسال بعد می بینند ده ها خط هرروز نوشته ام ...که چی؟ همه اش هم یکی ...

.....

می شود برای یک همچین کارفکری ای ارزش قائل بود؟

از سری یادداشت های یک بانوی نمونه!

سه/

این نامه را صرفا جهت آرامش روح" خودم" برای شما نوشته ام و ارزش دیگری ندارد!

..........

سلام!

من آن یکی از نزدیکان شمایم که مرا نمی شناختید!

بهرحال یادتان می آید ؛ پدرتان مرد که خدایش بیامرزد ... با کاتر شلنگ اکسیژنش را من پاره کردم!

همان سال خاطرتان هست صبح بیدار شدید و خودرو تان را سرقت کرده بودند ...که دیگر پیدا نشد ؛ من و بچه ها صرفا جهت تفریح این کاررا کرده بودیم ... فروختیمش و رفتیم ترکیه!

درعین حال من همان خاطر خواه قدیمی دخترتان بودم که با این هیکل " معتاد و کثیف" هنوز می نشستم درخانه اتان گدائی و آبرویتان را می بردم و داستان های عجیبی می گفتم!

پارسال هم که دامادتان " پرستوئی" شد!کار من بود!

و نهایتا ممنونم که آن قدر دلتان پاک است که اصلا متوجه بازی های کثیف من نشدید و سر سفره اتان همیشه پدرمرا که همسایه قدیمتان هم بود دعا می کردید!...

دیگر بروم!

البته برایم رسوم قدیمی اهمیت ندارد و می دانستم که اگر برایم آمرزش هم بخوانند ؛ من یکی آمرزیده نمی شوم !

ولی بهرحال قربان دل پاکتان!...

 

هشت:

بایدن!

توخودت قند و نباتی ؛ شکلاتی شکلاتی ...

ولی من قند ندارم که تو انقد شکلاتی؟

" ترومپ! ربطی نداشت نه؟"

 

 

نه:

مامان بنز:

ای دست من بشکنه ؛ دیگه برای کسی کاری بکنم!

ننه خاور:

خوب نکن!به توچه پاشدی رفتی عیادت؟

مامان بنز:

گفتم از این خونواده یکی اقلا آدم بازی دربیاره!

پراید:

هیچکی تو این دنیا ؛ مارو به عنوان آدم حساب نمی کنه ! بهترهم که نمی کنه!

بوگاتی:

حالا مگه چی شده؟ رفتین برگشتنتون یکساعت هم نشد؟

مامان بنز:

هیچی!

ننه خاور:

یعنی چی؟ انگاریه چیزی شده ؟

مامان بنز:

خوب بگم که همین الان فتنه به پا میشه!!!

پراید:

بگو مادرمن!بگو ببینم!

مامان بنز:

رفتم دیدم... عمه نیسان z و بابابیوک ... نشستن لبه ی تختش ... دارن توی حلقش کمپوت می ریزن ...

ناگهان ننه خاور:

چی؟ به اونا چه ربطی داشت؟

مامان بنز:

شرمنده!خاک برسرم ... به خاطر همین می گم دیگه!!!

" بقیه داستان بعد..."

 

ده:

رهبرم ...

کندند که ریشه نکند عشق ولایت ...

ای وای از آن ریشه ... همان عشق علی (ع) بود ...

 

یازده:

یک/

یعنی این هفته ؛ هفته خستگی من بود ... جاتون خالی ... شب تو خنکی ... رفتیم تراس ... چای تخمه بردیم و ... خنکای شب رو توی ریه ها دادیم تو ...عجب شبی بود ...دی شب!

دو/

قدیما ملت عشقی بودن!البته الانم هستن ولی ...

هروقت می رفتن باغ .... 6 نفر می رفتن 7 نفر بر می گشتن یکی شونم خواستگار خواهر کوچیکشون بود ...الان می رن ... 5 نفر بر می گردن یکی شونم با کرونا غیب شده!!!

سه/

چه امتحانات حضوری باشه چه غیر حضوری من یکی باید جووونم رو بدم!

ورقه رو دیگه باید تصحیح کنم!کارامم شروع میشه...مشکلی نیست ...جهنم!بالخره هرکسی یه جور میمیره دیگه ... " بچه ها حلالم کنید"!

چهار:

دیگه الان مثلا توصیه های بهداشتی رو میخایم چیکار؟ ویروسه ماشالله صد برابر جناب آرنوللد درترمیناتور زور داره... مام زمین خوردشیم!

پنج:

جناب آرنولد اومد ایران؟ جهت ورزش بدنسازی عرض می کنم ... من بعد کرونا زنده باشم ... تقریبا جناب فرانکی ام ... گفته باشم!!!

دوازده:

نشسته بودیم تو فضا یهو دیدیم ...

یک طوفان وحشتناک فضائی شد که نگو ... من دویدم با زیر شلواری بیرون سیم های پیاده روی فضائی مون رو جابه جا کنم فرمانده هم فریاد می زد : نرو!آبرومون رفت!

بعد اینکه اومدم تو گفتم: قربانت گردم !خوب مگه اینجا زمینه ... دختر پسرای زمین وایسن مارو ببینن با پیژامه رفته باشیم بیرون ...

فرمانده زد تو سرش گفت:

ابله!اخمق!تو این همه تشعشعات فضائی دو روزه سرطان می گیری میمیری!

بعد گفت: پاشو!بهجت خانوم جون ادبیاتش خوبه ... وصیت نامه ات رو بگو برات رو زمین تایپ کنه ... بدو ببینم!

 

 

سیزده :

استاد" دال" درجلسه امتحان ؛ بالای سر خانم مددی:

چی نوشتی؟ اگزیستانسیالیزم ؛ مگه ادبیات خوندی؟

خانم مددی:

نه!خواستم یه چیز قلمبه سلمبه بنویسم درکنار پاسخم که .... شمارو تحت تاثیر قرار بدم!

استاد : دال " باخنده:

من همین کارارو دوست دارم ...

ناگهان...

دانشجوش شماره 4: استاد ما حالمون خوب نیست ... میشه بگید یه پارچ آب بیارن سرجلسه!

دانشجوی شماره 5:

رو برگه ی من؛ بالا نیاریا!

دانشجوی شماره 3:

آب قند به هیچ عنوان بهش ندین!اگه قندش بالا باشه ؛ میمیره!

دانشجوی شماره 11:

من دیم تو که سرو صدا کردی 7و8 داشتن تقلب مب کردن!

دانجویان شماره ی7و8:

بیخود!با اون نمره عینکت تقریبا کوری!

شماره 12:

استاد ما تموم کردیم ؛ می تونیم بدیم!

شماره 14:

بابا تازه نشستیم ! بعدشم واسا باهم برگردیم تهران؛ من تو بیابونا غصم میگیره!

شماره ی 13 با فریاد:

ای وای خاک توسرم! من صفحه ی دوم ندارم!ای وای استاد تماس بگیرید برام بزنن!

شماره ی 14:

خاک توسرت!یه ساعتع نشستی تازه فهمیدی؟!

شماره های 1و2:

استاد این امتحان خدائیش آسون بود ... دستتون درد نکنه؛ الهی به هرچی می خواهین برسین!!!

ناگهان مراقب امتحان با رنگی پریده :

بچه ها وایسین ورقه هاتونو ندین! استاد "دال" خاکبرسرمون شد! من با هرورقه امتحان ؛ پاسخ نامه رو هم گذاشته بودم...

صحت امتحان زیر سئوال رفت!

استاد " دال " با گونه های قرمز ؛ عصبانی و دستهای لرزان:

چی؟ یکساعته اینا نوشتن؟ این دوتا هم ورقه هاشونو دادن رفت!حواستون کجاست؟

خانم مددی:

اوهو اوهو ؛ من ازهمه تون کوچیکترم ؛ 18 سالمه خو میترسم!چرا نگفتید این همه نوشتم!!!

اوهو اوهو!!!

 

 

 

 

۲۱ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۲:۴۸ ۰ نظر
سیده لیلا مددی

ضربت تو...به شهادت نرسید ... و شهادت تو... آن مرگی نبود که می خواستند ، رسیدنت بود به حق .

یاعلی(ع) ...

شاید روزی برسد که زبانم را دردهانم بتراشند ، که بر مذاق ستمکاران، سخن حق خوش نیاید...آن روز حتی من لایق آن نخواهم بود که میثم تمار توباشم ، مالک اشتر یا هر کسی که کنار تو عشق و معرفت آموخته باشد باز ازیاران دور تو ابوذر هم نخواهم بود ... لیک در گمنام ترین شب زندگی که نه بالی و نه زبانی برای گفتن باشد، تو را خواهم دید آنگونه که رسم چشمان خودمم است..‌.

که برزبان آوردن و نوشتن ، تجسم دیداری ست که دیگران نتوانند ..‌.

برای تو لایق نبودم تا دردیدار مجدد ، بگویمت که چه شد ، اما دردیداری تازه تر بارسم دل خودم میگویمت، که اگر زنده ام درانتظارم ، که چون غروب بارانی امشب ، مهدی موعود از راه برسد و آنگاه شمشیر حق تو بینایی ، شنوایی و زبان هرچه حق است باشد ...

سیده لیلا مددی 

 

 

۱۱ ارديبهشت ۰۰ ، ۲۱:۲۰ ۰ نظر
سیده لیلا مددی

شام با یغما؛ آرش؛ حامد؛ باراک؛ جان؛ لیزا؛ مریام؛ مریل؛عباس ... من ژله دوست ندارم!لطفا!

یک:

بین هرچه عشق؛

                     "آزادی"!

                                مفهوم ندارد...

دل بستن و

دل کندن و

وابستگی و

اسارت و

مرگ ...

               یعنی ..."! زندان!"

دو:

جگر داشتم ؛ جگر شیر که می خواستمت!

تو چو آهو بچه ای؛ شیر فریب ؛ دست مرا می خواندی!

سه:

آن جا که مزار تو؛ مشخص نیست!

                                            بالای قلب خودم ...گریه می کنم!

" هیچ" نباشد!

                      مدتی ... خانه تو بود!

 

 

چهار:

بعد چای تلخ...

طعم افتابگردان و قند!...

روی تراس ...

هوا نم دار...

بعدباران...

گل های سرخ ... خیس ...

ویک پتو دورپیچ من ...

مهربانی ...!!!

چ.ن من؛ دارم میمیرم!

پنج:

آن متر که همیشه دنبال تو بود...

چقدر قد...

چقدر مهربانی ...

چقدر چشم...

چقدر سواد...

                  برداشتی!و بردی!

ممنون توام ؛ " خیاط خانم"!

شش:

مزار شش گوشه ات را غرق نور دیده ام...

من روزه ؛ روزه؛ تشنه ؛ تشنه؛ درکنارتو!...

 

خوانندگان محترم؛ نوشته ی زیر بخشی از واقعیت زندگی من است!البته باورش سخت است ؛ پس برداشت آزاد؛ قضاوت آزاد؛ و...

همین دیروز ؛ روزجهانی روانشناس بود؛ هرچند سال ها پیش کارمن از حد روانشناس به روانپزشک رسید ولی خواستم از تنها کسی که دراین دنیا مرا باورکرد تشکر کنم ...

...........................................................................................

جناب آقای منوچهر سلام!

از کودکی باورم بود تنها مادرم است که حرف های مرا می شنود و می فهمد و هرگاه خطری پیش می آمد و یا ازمدرسه با گریه به منزل می آمدم در آغوش مادرم آرام می گرفتم ...

درست بعد سیو پنج سالگی ؛ خسته و دوردور دور از همه ...هنگامی که ساعت ها با شخصیت های خیالی ذهنم صحبت کرده بودم و درگیر احساسات متضاد بودم ...( فارسی و انگلیسی ؛ یغما گلروئی؛ جان کیوساک؛ باراک اوباما؛ پیرس برازنان؛ تیناترنر؛ ووپی گلد برگ؛ حامد بهدادو غیره....!)

زمانی که رودرروی هم نشستیم با متانت و چشمانی بی تفاوت گفتید: می فهممتون!بله!همه اش درسته! آره!... حرف زدید!!!

واو !باورم کردید و گفتید: متاسفانه مغز شما صداها و انسان ها را می سازد و بعد با ساخته های خودش حرف می زند ....(درکمتر از کسری از ثانیه)!!!

چقدر آرام شدم!

و کلا باسه عدد قرص روزانه از شخصیت های ناارام ذهنم ؛ افرادی دوست و مطمئن ساختم که ؛ نه دستور ؛ بلکه کنارمن با خوش بختی و بدبختی چنان خودم درگیر زندگی بودند!!!

آن فوبیای وحشتناک از رونپزشک درمن شکست.

ترس از نگاه منفی دیگرانو همکاران؛ و ازهمه مهمتر آدم های اطراف ...چون خودم . بدتر که باورشان نمی شد که می توان به سادگی و باراهکار به زندگی آرام بازگشت...

من حتی باشغلمو ساعت ها صدا؛ کنار آمدم... و بعد دانستم که متاسفانه بخشی از این بیماری دستاورد کار تدریس درکلاس های شلوغ و پر استرس و ...

دکتر منوچهر...روزتان مبارک!

با فکر جوان و اندیشه ی مثبت مرا به کار و خانواده برگرداندید ؛ اینکه نیروی انسانی و کار باید ترمیم شود ؛ نه اینکه کلا کنار گذاشته شود ؛ از اندیشه های شما و همکارانتان بود ...

بعد سال ها ...

                   ممنون!

 

 

هشت:

بایدن!

باسیب زمینی چه کنیم ؛ فرنچ فرایزر!

با عشق یو اس هم چه کنیم؛ مرگ به آن عشق!!!

" ترومپ!باورکن!"

 

 

نه:

پراید:

بوگاتی؛ جوری رفتارکن که انگار مامان اینا همه شون کرونا گرفتن!

بوگاتی:

به خاطر نیومدن ننه خاور؛ مجبوریم یه هم چین دروغی بگیم؟ الان چپ چپ نگاهمون می کنن ؛ انگار خودمونم مشکل داریم!

ناگهان پشت میکروفن؛ باصدایی سرشار از هیجان:

خانم ها و آقایان...

زوج پر افتخارمجلس؛ دوکبوتر عاشق؛ بوگاتی و پراید ؛ که با حضورشون جمع مارو پر نور کردند ؛ هدیه این دوعاشق به زوج جوان ؛ عروس و داماد ؛ یک واحد مسکونی درنیاوران !!!

...

صدای هم همه جمع بلند میشه !

مادر عروس به سمت بوگاتی میآد و باچشم های جمع شده میگه:چقدر زحمت کشیدید!پس بقیه ی خانواده محترمتون کجاهستند؟ شام ماقابل شمارو نداشت؟

بوگاتی باصدایی آروم:

فکر کنم تبشون که زیاد بود؛ ترجیح دادند که نیان؛ خدانکرده همه کرونا...

مادر عروس باخنده:

وا؟ ماهمه واکسن زدیم!همین خارج خودتون!

صدای موزیک بالا می رود و بوگاتی و پراید به خیارها نگاه می کنند که بخورند یانه!

 

ده:

رهبرم...

ندیدند ماراعاشق و تشخیص غلط...

نوشته اند به دارو ..."پزشک: عاشق نیست!"

 

 

یازده:

یک/

ان جا که علم زبانش از زبان مردم جامعه ی خودش؛ عقب می ماند؛ خرافات خریدار پیدا می کند .

خرافات هم دودسته است: خرافات برخاسته از علم و خرافات برگرفته از نادانی و خیالات و افکار اشتباه؛ مثلا اگر بافت کرونا چربی ست ؛ پس مردم بیائیم با فلان مواد شوینده تزریقی به بدن بافتش را منهدم کنیم و یا ...اگر درسر پرستش موجودی را داریم ادرارش را بنوشیم ؛ کار دیگر تمام است ...

بیائیم اتفاقات افتاده را درس عبرت کنیم و اگر علمی داریم با دلیل و زبان ساده کم کم ؛ بین دوستان طوری ترویج دهیم که افکارشان را تاحدی تغییر بدهند...( به یاد پرافسور آیزاک آسیموف؛ کسی که با نوشان کتابهای علمی به زبان ساده زحمت بسیار کشید)

دو/

خواندن کتاب های آسمانی به دلیل داشتن حروفی که درخواندن و شنیدنشان با روح سازگارند؛ به انسان ارامش می دهند .

حالا خودمان کم کم اینکاررا بکنیم و بعد ترجمه و فهمیدنشان را که بسیار عالی ست .

(ترجمه ها بسیارند و شما می توانید برحسب درجه علمی خودتان لذت ببرید بطورمثال ترجمه عالی قرآن مجید از جناب دکتر سید علی موسوی گرمارودی که برای فرهیختگان و دوستداران ادبیات عالیست).

درداستانی از داستان های قدیم آمده که قوم ثمود "ناقه یا شترماده" ای را ازحضرت صالح علیه السلام می خواهند و خود سرکشی و شتری را که خودخواسته اند از بین می برندو...

نباشیم آن مردم که بخواهیم و نتوانیم نگاهش داریم.

انسان سرکش از نگهداری یک شترکه خود ساخته ناتوان می شود و عاقبت کارش از هزاران سال پیش پیداست...

جل الخالق...

دوازده:

نشسته بودیم توفضا یهو دیدیم ...

حکم جلب فرمانده اززمین رسید!جهت سرقت پیچ های زاپاس فضا پیما درزمین!

فرمانده خندید و گفت: پس بالاخره نیششون رو به من زدند!(جمله کلیشه ای) و رفت به سمت زمین ولی قبل رفتن همون جمله ای رو گفت که انتظارش رو داشتم...:

زنگ بزن به فامیلتون ببین بهجت خانم اینا با قاضی پرونده فامیل ان؟ زیاد حوصله ندارم.....!!!

 

سیزده:

 

 

سیزده:

استاد" دال":

اره!خوشم اومد ازش ؛ دختر خوبیه...

استاد شین:

ساده ست؛ میشه بعداراحت سرش کلاه گذاشت!

استاد "دال":

من دنبال ازدواجم؛بیشترزن زندگی!

استاد شین:

یعنی تو با این موقعیت دنبال دختر وکیل وزیر نمی گردی؟

استاد"دال":

من می خوام خانمم تواون 6 ماهی که کارم لندنه باهام بیاد...دختر وزیر کیل که...

استادشین:

بهترت!واللا عقل نداری...

استاد"دال":

حالا که فکر می کنم ؛ قضیه یک کم جدی تره!

استادشین:

خوب اقلا صبرکن ؛ مدرکش رو اینجا بگیره ؛ یه خورده ام درسش خوبه ؛ ببراونور دستش رو به یه کاری بند کن!

استاد" دال":

آره!همش از اون روزی که به من گفته گنجشکک اشی مشی ؛ دارم بهش فکر می کنم .

استادشین:

نمیگما!ولی توروخدا یه نگا به قدو قواره و بعدشم عقلت بنداز.... بدنیست؛ اگه گول بخوری ؟....سوژه نشی؟

ناگهان استاد" پ.و.خ" وارد دفتر می شود و جعبه شیرینی ای را که خریده باز می کند ...و می گوید:

اساتید محترم؛ بالاخره به خواستگاری من جواب داد ...

استاد" دال" ناگهان فشارش می افتد ؛ دنیا روی سرش خراب می شود و بیهوش می شود...

استاد شین آب قند به خوردش می دهد و می گوید:

بابا"دال" ....استاد"پ.و.خ" سال ها عاشق مادرم بود؛ مادرمم قبول نمی کرد باهاش ازدواج کنه ؛ از قرار جواب مثبت داده؛ حالا بعدا می گم داستانش طولانیه ...

استاد" دال" چشم هایش را باز می کند و تازه می فهمد ؛ چقد رعاشق دانشجووانش است!!!

 

 

چهارده:

طاعاتتون قبول؛ مسلما دعای مادرحق هم پذیرفته تره؛ چون اون لحظه دلمون رو باهمه صاف کردیم .... پس دعا فراموش نشه ؛ دعاکنیم اتفاقات خوب بیفته که انشالله میفته

 

 

۱۰ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۳:۱۹ ۰ نظر
سیده لیلا مددی

با هیچ هم می توان دراین دنیا ادامه داد...هیچی از روح که کم نمی شود ... پرروتر از این حرف هاست

یک:

فردا؛ روی تن هرسنگ ؛ نوشته ای خواهد بود ...

چون شعر:

آمدم...

تا بدانم ...

رفتم...بی " هیچ"!

دو:

پر؛پروانه هارا سوزاندند...

                           میان شمع های نفهم ...

آن فردا؛ که" سلامت" از میان رفت ...

                              تازه اشک شمع؛ روشن شد!

سه:

پری؛ از خواب بیداری؟

میان دستهای صبح؛ بیداری؟

درآغازبهاران؛ سبزه زاران ...

شادی مرغان؛ غزلخوانان ؛ بیداری؟

بیداری پری از خواب؛ بیداری؟

....

 

 

چهار:

نابینا؛ میان شهر دنبال تو یوسف؛ حیف!

صد یوسف ؛ پیداشد... برای خریدنم با قیمت عزیز مصر!

پنج:

یک " کلید" عاقبت پیدا شد ؛ درقعر قلب من!

اما دریغ!

دستهایم را توان کندن قلبم نبود؛ هرگز!

شش:

مزار شش گوشه ات را یاحسین(ع) می بوسیم ...

من و هرکه از قدیم با عشق تو... زنده ایم ...

 

 

هفت:

یک/

بی تربیت است دیگر!

برداشته ایم از روی شماره ی " یوفو" "بشقاب پرنده اش" حالا هرچی شکایت کرده ایم به سیاره اشان 2zz2zz2z

بعد طرف بعد سه ماه پاسخ داده:

جناب محترم!شما که انقدر نسبت به سیاره ی خودتان بی ادبید؛ از ماچه انتظاری دارید!

بگو ایبیتربیت؛ آن دوران گذشت که همسایه بر می داشت زباله هایش را می گذاشت جلوب درهمسایه و یا از طبقه چهارم پرت می کرد پائین ...

آن موقع دوربین مداربسته بود؟

ستادحمایت از باله داران شهر بود؟

شهرداری قدرقدرت بود؟

شورای شهر پهلوان بود؟

الان ملاک عمل است. حال مهم است. که می توانی شماره ی " یوفو " ی یارو را هم دربیاوری و پیگیری کنی ...

بعد نوشته:

دیده ایم چه زباله هائی دردریاچه ها و رودخانه ها و اینها می ریزیدو فلان...

برداشتیم جواب دادیم:

مثلا که چی؟ برای مافضائی بازی در میآورید ... دوروز دیگر که پایمان به مریخ و بالاشهرتان باز شد؛ پوشک بچه و اینها ریختیم داخل همین فضای قشنگ؛ بوی کثافت را شنیدید ... می فهمید تلافی یعنی چی!

ای به هرچی بی ادب است!...

دو/

باهمین دوستمان " تایتانیک" رفته بودیم کافه!

زهرمارشد ازبس عکس گرفتیم!

نه فکر کنید دوستمان کی بود ... " دی کاپریو " ...خیر!

ایشان کاپیتان " ژو" از فضا پیمای " تایتانیک" معرفی شده به جهان از سیاره ...

تازه؛ ایران تصویر ایشان را نشان نداده بود!یک عکس از ایشان درکنگو منتشر شده بود ... که ...

گفتیم ببریمش؛ تا دارند متخصصان پیچ و مهره سفینه اش را سفت می کنند ؛ بیرون...

اعصابمان خردشد؛ نه که شبیه " قارچ " بود ...مرتب می پرسیدند که دختر است یا پسر!

بالاخره شهرت؛ شهرت است دیگر!

سه/

ای نازنین!

گدای توبودن... یعنی نمی دانم چی چی و از این حرفها ... که لوس بازی است ولی ...

نگفتنی ست که هرلحظه؛ گرفتن هوا از تو ... گدائی ست!

نیاز بود که داشته باشمت؛ که اگر برگردم به عقب؛ بین همه و همه ؛ تو... بخشنده تر بودی ...

گذشتیم و گذشت ...

هم روزگار و هم جوانی !

 

لیلی

 

هشت:

بایدن!

از بین همه" خوبان" فامیل ؛ تو بهتر!

کی گفت نمی توانی ! توانستن تو به!

" ترومپ! دیگه اینجارو نخوون"

 

نه:

بابابیوک:

من ؛ توی ختم فامیلای خارجی تو؛ این لباسارو بپوشم؟

ننه خاور:

نه!اون کت و شلوار قهوه ایت رو بپوش که ننه ام سرعقدمون برات خرید!!!

باباپز.:

من چی بپوشم؟ کت و شلوار فرانسویم رو بپوشم بهتر نیست؟ عمه z گفته " لی مین هو" ام میآد!هرچند دیگه از " دنیل کرگ" که بالاتر نیست!

پراید:

من کلا جزسفید لباس ندارم که بپوشم!چه " لی مین هو" بیاد چه بالاتراز اون؛ سیاه اصلابهم نمیآد!

بوگاتی:

من خجالت می کشم ؛ اصلا نریم بهتره؛ همین اوضاع کرونائی رو بهانه کنیم!

مامان بنز:

تو چرا بوگاتی؟ هرجا پارتی شادی شون بوده رفتی ... الان ختم شون زشته نری!

لامبورگینی و پورشه:

ما هنوز آدم نشدیم...نمی آئیم!

بابابیوک:

پاشید؛ دارم آب و برق و گاز رو قطع می کنم؛ فلکه هارو دارم می بندم!همه تون لباس یپوشید بیائید ؛ بدوئید ببینم!

ننه خاور:

خدارحم کنه!اینااز دختر بدترن!چی بپوشم...چی بپوشم!

 

ده:

رهبرم...

امکان عشق را داشته ایم از قدیم ها ...

این دل چرا ندهیم؛ بابت قدیم و اشتیاق ...

 

یازده:

یک/

کسی بابت سوراخ شدن لایه ی اوزون نیامد یکبار از مردم دنیا عذرخواهی کند و راستش را بگوید ؛ البته یخچال های قدیمی ؛ فرمول اسپری ها و برخی موادشیمیائی عوض شد ولی؛ تاثیر پاره گی لایه اوزون روی چشم و چال مردم بدبخت از بین نرفت و هرچه اشعه ی بد کیهانی بود وارد کره ی زمین شد!

دو/

آمدند خندیدند که ... طرف  گفته خوب برویم بدوزیم!یا طرف گفته نوک تیز زباله های فضائی لایه ی اوزون را پاره کرده ...

بیچاره ها دیگر حرف نزدند!

جهنم باز درحد اظهار فضل هم بود یک چیزی گفتند ... الان دیگر اظهار فضل که نمی کنند هیچ چی ... سوت می زنند و رد می شوند!

سه/

متاسفانه این همه انفجار کهکشانی رخ می دهد ؛ ما هم که خودمان فضول تشریف داریم به جای اینکه خودمان را بکشیم کنار ؛ داریم سرو دست می شکنیم برویم ببینیم آن سوی عالم چه خبر است ؛ خدارحم کند!

 

دوازده:

نشسته بودیم توفضا؛ یهودیدیم ... به ما کارت پول اهداشد...خیلی خوشحال شدیم و اینها... گفتند سرکارعالی نمونه شدی!

من نمونه؟ فضانورد نمونه؟ بعد درتقدیر نامه نوشته بودند... بدلیل کوشش فراوان درکشف پیرامون ....

یعنی چی؟ واقعا درسیاهی فضا...

بعد بهجت خانم جون نوشتند ....مبارک باشه ... تو این دنیا که (؟) نشدی ... توفضا ماشالله!جل الخالق!

 

 

سیزده:

استاد " دال" خیس و عصبانی...:

این حوض رو کی تو این دانشکده گذاشته ؟

سکوت محض است ؛ کسی نیست؛ ایشان درحیاط تنهاست؛ گویا داشته دستهایش را توی حوض دانشکده می شسته که افتاده داخل حوض!

ناگهان ساعت9 می شود . کلاس می رود روی واتساپ ؛ دانشجویان تند تند پیام می دهند.

سلام استاد؛ وای چه روز گرمی ؛ یعنی آدم واقعا انقدر خیس عرق میشه

سلام  استاد ؛ وای من امروز سرگیجه دارم؛ مثل شما شدم؛ نیام کلاس؟

سلام استاد؛ هوای بهاری غ چه خوبه انسان دستش رو بشوره ؛ نه؟

سلام استاد؛ من انچنان ازتباط قلبی با شما دارم که الان مناحساس می کنم پای چپم درد میکنه ؛ شما چی؟

سلام استاد؛ مددی هستم؛ این فیلم از شما که افتادید تو حوض واقعیت داره؟ الاندارم آهنگ گنجشکک اشی مشی رو گوش می کنم و اشک میریزم؛ اوهو اوهو!

سلام استاد؛ راسته سرایدار دانشکده رو کشتن؟ خیلی اونجا خلوته؟ البته شایعشون شبیه داستان سریال یاوره؛ نه؟

سلام استاد؛ کلاس رو تعطیل کنید لطفا تاما پیگیری کنیم!

سلام استاد؛ انقدر جلوئیم شما سه جلسه ام کلاس نیائید ؛ عقب نمی مونیم!

سلام استاد ؛ خونه ما نزدیک دانشکده ست اونجا هستید یک بوهائی نمی آد؟ گاز آبدارخونه روشن نمونده که؟

سلام استاد؛ ما اصلا حوصله نداریما!

استاد" دال" عصبانی به اورزانس زنگ می زند؛ احتمالا برای پای چپش اتفاقی افتاده ؛ کنار حوض می نشیند . به پنجره ی اموزش دانشکده چپ چپ نگاه می کند !

چهارده:

همه سلامت باشید ؛ خدانگهدارتون باشه؛ و... از همه مهم تر اینکه خداباماست ... یا الله...

 

 

۰۷ ارديبهشت ۰۰ ، ۰۲:۵۷ ۰ نظر
سیده لیلا مددی

حبیب ام حبیب های قدیم؛ سیریش بودن ... معنی این رو می دادن که تو بمیری ما هستیم!

یک:

از من شکفت گیاهی که مثل شعر ؛ سرخ بود ...

بی هیچ قافیه ؛ صدا ؛ ... طرح زندگی ...

دو:

باورنمیکردی اگر صدایت بزنند روزی " عشق "!

آن قدر ... تیره؛ سیاهی؛ شب..." ستاره بودن؟"

سه:

بین خط های دست تو ... " ای کاش " بودم!

از اینکه ردم را بگیرند...

                        بفهمند...

                                  بگویند...

هراسی نداشتم!

پرروتر از ان که فکرش را بکنی ...

                                       کنار تو ...

                                                   رودررو...

اما ...میان فال ها ..." هیچ"!

 

 

چهار:

تورا طلا می پنداشتند که دزدیده و فروختند ...

ای وای مثال های قدیمی ...

" مرغ همسایه ؛ غاز است"...

این روزها که ... مرغ گران است و ...

حسرت سرقت تو ... بیشتر!...

پنج:

به خاطر من؛ کوچ نکن ...

ای مهاجر سیبری!

یاد آور گرمای درونم از آغوش تو ...

نرو...

که باور نکنم ؛ تابستان آمده ...

زمستانی ست که باید از دوری تو به سرما ... اعتراف کنم !

خوشا...

شش:

مزار شش گوشه ات را یاحسین (ع) در آینه ها ...

به چشم من کشیده اندکه " لیلا" وقت آمدن است!

 

 

هفت:

یک/

چندین و چند ماه بود که داشتند آموزش سلاح جدیدی را به من می دادند!

باور کنید یا نکنید!دقت ؛ سرعت و مهارت آنچنان دراین فرایند حساس بود که روزی 8 ساعت تمرین ؛ زمان کمی بود!

همین دیروز ماموریت شروع شد ... فرد هدف را نشانه گرفتم و چون شخص مورد علاقه ام " جیسون استتهام" دراین کارها می باشد ...ژست داشتم که فوری هدف را از بین ببرم!...

بدترین اتفاق که نمی دانم(؟) چطور اتفاق افتاد(!!!) این بود که سلاحم جا به جا شده بود و درواقع یک آب پاش ساده بود!

سریع به هدف نزدیک شدم و خیلی عذر می خواهم به مکان بی تربیتی اش ؛ ضربه زدم ؛ آنقدرکه قبل از این که بداند ... ماموریت انجام شد.

به هتل بازگشتم و دیدم خوشبختانه توطئه ای برای من درکار نبوده است ؛ اداره اشتباهی دراموال گردانی ؛ دقت نکرده و این پیشامد ؛ پیش آمده ...

باید خدارا شکر کنم که فیلم های خوبی می بینم...

دو/

میل عجیبی داشتم که با قبیله ای که همراه بودم ؛ همراهتر شوم؛ همسر رئیس قبیله ی بغلی را آب پز کرده بودند که میل کنند و چه بو و برنگی که راه نینداخته بودند ...

زعفران دم کرده؛ لیموی شیرازی؛ دارچین؛ و هرچه مادربزرگ خدا بیامرزم توی کلم پلو می ریخت ؛ ریخته بودند توی قابلمه ... حالا شاید مثلا پلو هم داشت...

سر سفره نشسته بودیم و داشتیم گپ می زدیم که ناگهان صدای عجیبی از بیرون خیمه ی قبیله آمد ؛ هربار خواستم بلند شوم ؛ رئیس قبیله گفت: بشین!فعلا به ما مربوط نیست ...

که یکهو ...

چند تن از دوستانم که مثلا برای نجات من از قبله ی آدمخواران آمده بودند وارد شدند ...

ای بگو به آدم وقت نشناس!

آخر چطور من چنین شانسی را ازدست دادم ...ای لعنت!( الان مرا ور می دارند و می برند فرانسه و هی ژیگو و تیگو و میگو و هرچه گو ...به خورد من می دهند ...)

داشتم حداقل به ناهاری شبیه ناهار قدیم خانه ی مادر بزرگم فکر می کردم ...

کلم پلو شیرازی ...

سه/

ای نازنین!

دست هایت را پسندیدیم ... سفید عین برف و انگار در تلالو درخشان خورشید می درخشید!

تو نگو دست های آقا گرگه هم نبود! درفریب فرزندان مامان بزی!

دراین سال ها ؛ شگفتا از گواهی پزشک که تو گرفته بودی و من ... نه!

جهت این که ظروف آشپزخانه را نمی توانی شستن و دست های نرم تو ؛ به هرچه شوینده است ؛ حساس ...

من می شورم!

چون طایفه ای به دست های سفید تو ... رای داد ...

شیرین عقلی به نام : لیلی

 

هشت:

بایدن!

از دیدار شما ؛ خوشحال شدیم کنار دریا ...

بابلال پزون و چای و گز ؛ عجب صفائی کردیم ...

" ترومپ!تو که نیومدی"!

 

نه:

مامان بنز:

خانم مددی رو دیدم انقدر پیر شده بود که نگو!... تموم موهاش سفید شده بود ؛ عین مادرش ...

بابابیوک:

ول کن بابا!تو خوشگلی دیگه ... وسط عمه های قشنگ قشنگ فامیلم میچرخی ...

بوگاتی:

آره مامان! کی فکرش رو می کرد ... از طرف مادر شوهر ... (پاریس خانم ) از طرف پدر شوهر ( ابرو خانم )...

پراید:

بی خیال بابا!داریم مرکز زیبائی باباپژو رو راه میندازیم ... اسم تبلیغیش هم هست(زیبائی دریکروز)!

به همین عمه ممه هاتون بگین ...دیگه خیلی خارج نرن!بیان اینجا خودمون صاف و صوفشون میکنیم ...

باباپژو:

بنزی!خیلی معلومه مو کاشتم؟ یا... دماغمو دوباره عمل کردم؟

ننه خاور:

تو از اول کپ الویس بودی عزیزم ... الان دیگه بری خیابون؛ واسه ی تو خودشون رو میکشن ...

مامان بنز:

به درک! دیروز تو نونوائی یکی فکر کرد من مجردم پیشنهاد ازدواج داد...

لامبورگینی و پورشه:

غلط کرد مامانی بزرگ! مگه تو مثل اینا خل شدی؟ تو قهرمان کبری 11 هستی!تو دنیا بنزی خانم؛ بنزی جهانی هستی ...

بوگاتی:

اینجوری پیس بریم ... نمی دونم چی بشه سرپیری ...

مامان بنز:

ناهار تون آماده ست!ماکارونی با سس مخصوص و پنیر فراوون.....

همگی :

به به ...

 

 

ده:

رهبرم ...

باورش سخت هست ؛ نگهداری خدا ...

آنجا که گفت ... شیشه را دربغل سنگ ....

ای الله ...

 

یازده:

دوران کودکی ما نقش شخصیت های متافیزیکی پررنگ بود ...

مثلا در داستان حسن کچل و حمام رفتنش یا قوزبالا قوز که این داستان ها را الان به کودکان امروزی بگوئید می خندند ...

یکی از داستان های کمیک کیهان بچه ها زمان نوجوانی من ؛ نخودی شجاع بود که حس کوچک بودن و حقارت را ازبین می برد ولی نهایتا شکل داستان برای نوجوانان امروزی جالب نیست ؛ نمی توان از نوجوانان امروزی شمشیرهای لیزری ؛ قدرت هالک ؛ توانائی اسپایدر من؛ را مخفی کرد و امثال شخصیت ها  این چنین را کوبید!

درون تخیلات و ذهن کودکی که شما از دو سالگی موبایل دراختیارش گذاشته اید به این راحتی ها با حرف های ساده در اختیار شما قرار نمی گیرد!

..............

مادربزرگم تحولات قرن بیستم را ناشی از همراهی موجودات ماورائی با انسان می دانست!

تلویزیون؛ موبایل؛ تلفن؛ یعنی چطور می توانست باورکند!

برای ما روزی فرا خواهد رسید که زمین کمی جا به جا شود ! البته یکخورده ...

دراین جا به جائی بربخوریم به زمین اصلی!... مثلا زمین اصلی که ماها کپی انسان های آنجائیم!نه اصلا می خوریم به سیاره ی تنبل ها و بیدارشان می کنیم و جنس سیاره ی آنها از پاستیل است و بهمین دلیل هیچکدام صدمه نمی بینیم ؛ چه تخیلاتی !!!

حرف راست این است که زمین واقعا جابه جا شده است.

............................

اگر صنعت سینما از بین برود چی ؟ البته چینی ها دردوران استراحت ؛ ثابت کرده اند که نمی شود ولی می گویند چرا ممکن است...

قرن بیست قرن سینما بود ولی کسی تعهد نداده که قرن بیست و یک هم باشد!!!

 

دوازده:

نشسته بودیم توفضا یهو دیدیم ... بهجت خانم جون عصبانی با چند تن از دوستان جهت بردن من آمده اند ... فرمانده سفینه گفت: نمی شود ما به وجود ایشان نیاز داریم ... بهجت خانم جان گفتند : مثلا چی؟ فرمانده هم گفتند: نفس!ایشان درهوای سفینه می دمند و مت نفس می کشیم!

شور بختانه و اتفاقا من کمی سیر هم خورده بودم!

دوستان بهجت خانم جان برگشتند و درنگاهشان :آره جون خودتون هم بود!

راستش من درسفینه مسئول آینده ام!!!که روی زمین تعریف شده نیست!!!

 

 

سیزده:

استاد" دال":

نویسنده گرامی!

بعد از اینکه مرا شناختید خجالت نکشیدید؟ حیا نکردید؟ منی که می توانستم دربهترین شرایط بنشینم و می آمدم تا تدریس کنم؟ از سن و سال من خجالت نکشیدید؟ من بروم به کی بگویم جوانی مثل شما مغرض دارد عملکرد مثبت مرا درکلاس درس به چالش می کشد؟حسودی که معلوم نیست کیست؟ هان؟

پاسخ نویسنده گرامی:

استاد !من آنقدرها جوان؛ گرامی؛ مغرض ؛ بیسواد؛ و حسود که فرمودید نیستم!

دختر ماه طلعت خانم هستم که سال هاست شمارا رصد می کنم!

بقول آقای ارجمند درسریال ستایش" افتاد" ... هروقت " افتاد" رو دررو صحبت کنبم!!!

 

چهارده:

با تاسف دوستان و اطرافیان بسیاری را داریم از دست می دهیم ... همین هفته چند دوست عزیز نزدیکانشان را ازدست دادند ...

اینجا اگر از غم بنویسم ؛ هرگز تمامی نخواهد داشت ...

شاید شادی را هم داریم با غم بسیار می نویسیم ...

رنج دیگران شاید رنج ما نباشد و اگرچه رنج مانیست ولی درون قلب مارا چه کسی می داند؟...

پانزده:

چون اقسام ریارادانستی ؛ بدان که:

قسم اول؛ که ریا درایمان باشد ؛ همچنان که گذشت ؛ بدترین اقسام ریا؛ و از افراد کفر است ؛ بلکه بدتراز کفرو شدید تر از آن است .

و اما قسم دوم؛ ریا درعبادت بوده باشد ؛ همه انواع آن حرام؛ و از گناهان عظیمه است. و صاحب آن؛ مغضوب درگاه پروردگار؛ و ممنوع از وصول به سعادت.و علاوه برآن؛ موجب بطلان عبادت و فساد آن است؛ خواه دراصل عبادت باشد یا در" وصف لازم" آن .

معراج السعاده؛ صفحات 617و 618

 

 

۲۱ فروردين ۰۰ ، ۱۶:۱۴ ۰ نظر
سیده لیلا مددی

روز 12 فروردین

۱۲ فروردين ۰۰ ، ۱۶:۱۵ ۰ نظر
سیده لیلا مددی

زینگول مینگول!

یک:

خوابیده؛ روی قبر خودم ؛ دیدمت که با پات ...

لگدزدی به من خواب دیده از بهشت!...

 

اشکم فرو نریخته ؛خندید عالمم...

ای لیلی بیدار مرده ی نیکو سرشت!

 

پا؛ پاست اگر پاست فردا همین بغل!...

در سرنوشت مرده ی اوهم ؛ همین نوشت!...

 

دو:

نخریدم طلای تورا ؛ پول هم دستم بود!

گذاشتم که با طلای خودت؛ فقر مرا دادکنی !...

 

سه:

وقت خریدن داستان ...

                           مردم "هیچ " " خودنمائی" را نمی خرند!

ولی ؛ چه داستان ها بلدند ...

از " هیچ" " بدبختی" " مردم"!...

 

چهار:

بین غم و غم وغم ...

تفاوت و تفاوت و تفاوت!

                            یکی مال خود خود آدم است !

                           یکی برای عشق؛ عشق آدم است !

                          و دیگری

                         برای غریبه ای ست که می گویند: به توچه؟

پنج:

برای عشق من ؛ بارها ؛ گلی را که روی قبر من روئیده بود ...

فرستادی!

بدون اینکه به تو بگوبد: آمد!

دیدم که گفت: از بوی گل ها مردم! چقدر بوی تو می دادند ...

دریغ!

شش:

مزار شش گوشه ات را یا حسین(ع) درفراموش هم ...

شبها در زیارتم ؛ از بارگاه زینب(س)....

 

 

هفت:

یک/

آمدیم بخش ... خیلی ضعیف و شکننده از مرگی ناگهانی ؛ برخاسته بودم!

گوئی تریلی با سرعتی باور نکردنی با من برخورد کرده بود ؛ و هنوز ماجراهائی در کمینم بود که ؛ نمی دانستم!

پرستار دستم را گرفت که ببرد دیالیز " خوش بختانه درحالت شجاعانه ی خودم که از مکان های ندیده نمی ترسم؛ رفتم" ... رفتم و دیدم باید روی یک تخت نازک یک ساعت یا بیشتر بی تحرک بخوابم ...

دست پرستار را فشردم ...

واقعا فکر نمی کردم روزی برسد که اعضای بدن من دیگر بدرد خودم ؛ و هیچ کس دیگری نخورد!

من اهدا عضورا دوست داشتم!

" نگران نباشید من در یک بیمارستان vip؛ بستری بودم و می توانستم درحال دیالیز سریال کره ای هم ببینم "

(بخش بسیار زیبای درونم : خودنمائی)

دو/

گفتن این که من درزندگی چه کسانی را می شناسم ؛ دردی از دردهای من دوا می کند؟ پول می شود؟ اصلا خودم کی هستم؟ یا مثلا پدرم چه کسی بوده؟

...

درحال مرگ؛انسان درپی کار خودش است؛ درحال عبور؛ انگار باید بدود و یک برگه ی ترخیص را به کسی که نمی شناسد بدهد؛ دیگر برایش مهم نیست؛ " هیچ کس ؛ هیچ کس..."

خوب یادم است وقتی مادرم صدایم می کرد ...

خفته دریک بعداز ظهر تابستانی ؛ آنقدر خوش بودم که می خواستم فریاد بزنم: بابا ول کن ...

تا چشم هایم باز شد ...

...

بارها بعد آن ؛ از خود پرسیدم که چه بشود؟ سئوالی که برای من پاسخی ساده داشت ؛ برای دیگران بسیار دشوار بود!

چی که چی بشود؟ فکر نمی کنم آنقدرها هم دوستم داشتند ! ولی بهرحال ...

سه/

یکروز نگاه می کنی می بینی 40 کیلو بیشتر نیستی ولی برای دیگران ؛ زنی مغرور ی که حتما تورا باید بشکنند!

همسرت می گوید:مثلا چه (؟) هستی؟

پدرومادرت می گویند: مواظب باش!انقدرها هم آن طور نیست!

همکارانت می گویند:شرایط و توقعاتت رو بیار پائین دیگه ؛ توکه مثل سابق جوون نیستی !

نه ستاره شدن؛ نه توقع اینکه دستت را بگیرند؛ نه کمکی فقط ...

شروع می شود!شبها بی خوابی و مرور حرفهای دیگران و عصبانیت از همه و همه؛ دور شدن و غرق ...

دیگر شیزوفرنی یا دوقطبی و یاهر درددیگری که بتو بچسبد ... بله داری!

ناشی از خودت است؛ خود مغرور ؛ کوتاه نیامده ات ... زبانت را نمی فهمند وقت تورا ندارند و مرتب عقبت می رانند و بیشتر از پیش لذت هم می برند ...

از قطاری که عقب بودی عقب تر می مانی ...

شاید هم یک شب بخوابی که فردائی به دنبالش نباشد ...

...

راستش به نظر من؛ اگر آدم فرضم کنند!دیگر تاسف برای چنین ادم هائی چرا باید بخوریم ...

نه پدرو مادر خوبی بودیم ... نه همسر خوبی بودیم ... نه همکار جالبی و نه فامیلی که اسممان حتی توی آگهی تسلیت باشد ...

...

یکبار بیائیم بگردیم ببینیم بیماری ان یکی ها که بهتر از خودشان نه اینکه بگویم ستاره ؛ را نمی توانند ببیند چیست؟ که هریک با ادبیات سطح خودشان توصیف گر ند ...

مثال ها ... از سطحی پائین ؛ مردنی؛ روستائی و غیره ...

کمی اسکیزو فرن ها؛ دو قطبی ها؛و ... را بااجازه خیل عظیم روانشناسان جامعه رها کنیم و این تعداد بیمار را دریابیم ؛ وقتش نرسیده که دنیا کمی بهتر شود؟!

از جهت اینکه خودنمائی نباشد: سین . لام . میم

 

هشت:

بایدن!

نرو به خانه؛ خانه خودش می آیه ...

" ترومپ! با تو نیستم"!

 

نه:

مامان بنز:

بچه ها شنیدید از خانم مددی شکایت شده ؟( هر هر)

ننه خاور:

کی؟ اون بدبخت که یه بارم دوبی نرفته؟

بوگاتی:

کجا به دوبی ؟ بیچاره دوساله تو خونه است!

پراید:

مامان چی کارش داری؟ به ماچه ؟

بابابیوک:

خانواده محترمی بودن!پخش و پلا شدن ؛ اینکه نتونستن هیچکدوم مارو داشته باشن ... دلیل بد ذاتی شون نیست!

باباپژو:

راس میگی بابا!آقای ورزی بود ... همسایه بغلی مون ؛ ده تا بنزی رو می خرید و می فروخت ... عادتش بود ؛ هروقت می دید ما خوابیم ... روی ما تیغ می زد ! باید کلی برای بچه ها خرج می کردم درست می شدن!

مامان بنز:

وا؟ چرا تاحالا نگفته بودی؟

باباپژو:

نمی خواستم باهاشون درگیر شم!

مامان بنز:

واقعاکه!اصلا نمیشه آدمارو شناخت!

مامان بنز:

ماکه آدم نیستیم ؛ هورررررررا ؛ یوهوووووووووووو!

یازده:

یک/

وقتی داریم دیگران را به هر نحوی دردنیای خودمان شریک می کنیم ؛ " خودنما" نیستیم !بلکه اتفاقا افرادی توانا هستیم و این کار از هرکسی بر نمی آید!

" فردا خلافکارارو جزو این مورد قرار ندید"

برداشت دیگران که نمی توانند ؛ ... تاکید می کنم؛ نمی توانند... نباید درروحیه ی ما تاثیر منفی بگذارد ...

یادم است درکمک به یک خیریه کل توان مالی من؛ 200 هزار تومان بود ؛ سال 80 ... اما وقت کمک متوجه شدم خانم دیگری 30 میلیون تومن اهداکرده اند؛ حسودی ام شد ؛ ولی دیگر واژه ی خودنمائی چه فایده؛ تمام کسانی که دوست داشتم خوشحال تر شدند ....

درحال حاضر یک تعداد از دوستان هم در تخیلات من؛ شریک هستند ....

بی خیال؛ باید کمی جهت فکری خودمان را عوض کنیم ...

اگر من دبیر خودنمائی هستم ؛ به پای استاد فرهیخته ام دکتر شاهسوند هرگز نمی رسم ؛ سال ها تلاش من از من من می سازد و از ایشان ؛ آنی که مرا در19 سالگی ساخت!

دو/

چند وقت پیش خانمی از اقوام تعریف می کرد که درنوجوانی ؛ سبیل های کلفتی داشته و البته برداشتن سیبیل برای دانش اموزان دختر مورد انضباطی محسوب می شده و دانش اموزان دختر باید تا پایان تحصیلات به همان شکل اصلی یعنی " سیبیلو" می رفته اند مدرسه ...

یکروز پسرهای همسایه سرکوچه نقشه می کشند تا بالاخره یک حرفی سر سیبیل ایشان زده باشند ...

سرکوچه می ایستند و تا دخترخانم می رسد یکی از ان ها می گوید:

به سیبیل فخری قسم! من دروغ نمی گم!

واین می شود که فخری خانم ؛ قسم می خورد!بعدها که بزرگترشد سیبیل واقعی اش را به پسرهای بیشعور جامعه اثبات کند...

سه/

خوب که فکر می کنم دلم می خواهد یک استاد سیبیلو بین دختران دانشجو باشم تا یک معلم خانم بین پسران!

کلا احساسات مامان گرایانه زیاد دارم و خاطرم هست که اگر گذشتی باشد درحالت دوم اتفاق می افتد دربین جملاتی مثل:

خانم شما مامان ماهستید؛ استاد فرشته خدائید؛ استاد مغزتون مثل مامان عین کامپیوتر کار میکنه؛ ...

حس خودنمایشگرایانه ی مرا بیشتر جواب می دهد تا حالت اول ..

مثلا استاد سیبیلو ی دختران بگوید:همه صفر...

بعد احساس عشق بابائی و بابالنگ درازی دختران رشد کنند و برایش بنویسند:

استاد کلماتتون ...

استاد کت و شلوارتون ...

استاد بوی عطر تون ...

خدائیش ؛ عاقبت اولی یا دومی به خیر می شود ...؟خودنمایشگری کدام بیشتر ارضا می شود؟

 

 

دوازده:

نشسته بودیم تو فضا یهو دیدیم ...

بهجت خانم جون از من به سازمان فضا و هوا شکایت و عنوان کردند:

در فامیل ما ؛ این چاقالو؛ این احساس خودبزرگ بین؛ این کاتب ؛ این خودنماو غیره باید مراجعه کنند ...

فرمانده گفتند: برای شکایت بری زمین؛ تا بهجت خانم جون عمردارند باید تو فضا پیاده روی کنی!!!

گفتم: چرا آخه؟ فرمودند: جهت شکایت ما!ایشان بابت باد گلوی ساکنان سفینه به اداره حقوقی احضار و 8 ماه حقوق بدهی مارا تقبل نمایند ... " تشویق فضانورادان به خوردن هندوانه با نمک "...

جل الخالق یعنی چی؟" یعنی تو فضا نمک نیست؟ یعنی توفضا هندونه نداریم؟...نمی دونم"

 

 

سیزده:

استاد " دال" عصبانی:

کی گفته ؛ من پسر استاد " دال" بزرگم؟ کی؟

دانشجوی اول:

استاد به خدا مردیم از حاشیه کلاس!کی پس درس اصلی رو شروع می کنید؟

دانشجوی دوم:

استاد ما به ریاست دانشکده شکایت بردیم ؛ همه اش تو حاشیه ایم!

دانشجوی سوم:

استاد پاتون به بالا باز بشه ؛ پسر استاد " دال " بزرگم باشید ... فایده نداره !

دانشجو مددی:

استاد به خدا ما نرفتیم بگیم!

دانشجوی چهارم:

به ماچه کار بیخ پیدا کنه ؛ یا نه ؟ما می آئیم حاضری می زنیم بعدم امتحان می دیم ؛ بین خودتونه!

دانشجوی پنجم:

خاکبرسرمون بااین وضعیت مون!

دانشجوی ششم:

لاحول ولا قوه الا بالله ؛ ماشاالله استاد" دال"!از فهرست روی کتاب از 600 صفحه صفحه سی هستیم!

دانشجوی ششم:

آقا استاد رو اذیت نکنید ... ایشون بیمارند!

دانشجوی هفتم:

ای جهنم!ماچی؟ بابای من بابد بختی و پول کارگری مارو فرستاده دانشگاه!

دانشجوی هشتم:

مرگ بر...

دانشجوی نهم:

استاد یه کاری بکنبد دیگه!

دانشجوی دهم با گریه:

خشته شدم! کاش می رفتم رشته ی دیگه ای ...تقصیر تو شد مددی!

استاد " دال " با ارامشی خاص :

عزیزان من!نمره اتون براساس نوشته هاتون شکل گرفته و ده نمره پایانی که امتحان دادید رفت؛ کدوم سرفصل عزیزان من؛ کدوم ترم؟ حواستون کجاست؟ درضمن نمره کمتر از 17 هم نداریم ...مددی شده 17 بقیه همه 20 هستید!

ناگهان صدای هیجانی دانشجوی ششم:

یااز اینور پل یااز اونورپل ...

دانشجوی هشتم:

زنده باد...

دانشجوی پنجم:

من که راضیم از کل کلاس ...

دانشجو مددی:

وای استاد ممنون ما گفتیم حالا بااین بدبختیامون تک میشیم!

دانشجوی سوم:

هرجا برید ماواقعیت شمارو میگیم ؛ میگیم که تحت فشار مجبور به ...

دانشجوی ششم:

خفه ...

دانشجو مددی با گریه:

من برای 20 خونده بودم ولی بازم از همه تون نمره کم آوردم.... یعنی این درسته که مردان شب امتحانی نیستند ؟خرخون نیستند؟ و اینها...

دانشجوی اول:

کلا اینو بگو بین این همه مرد تویکی چیکار میکنی ... میمیری اخرش دیگه !

دانشجو مددی:

هان!

....

استاد دال واقعیت ندارد دنبالش بین دوستان نگردید!

 

 

 

۱۲ فروردين ۰۰ ، ۱۴:۵۷ ۰ نظر
سیده لیلا مددی

تبریک تولد رقیه (س)

۱۱ فروردين ۰۰ ، ۱۳:۰۵ ۰ نظر
سیده لیلا مددی

روزی که می خواستی ... از شهرمون بری ... پیش هزاران چشم من گریه می کردم!

یک:

روی پیراهن گل؛ اشک در می غلتید ...

چه شگفتم! از شادی صبح و ... نگین آبی!

دو:

" نصیحت ؛ هیچ هنر نیست"... اگر...

درنگاه سرنوشت ...

" اعتیادم را به عشق" ...

                                 عاقبت!

مرگ تا کام زمان ...

چون شهد!....

                   تمام!

سه:

خندیدن دست های تو ...

وقتی می رقصیدم ...

ستاره گل گفت و...

هیچ درخیال من نبود!

 

 

چهار:

پس فندکت کو؟

                  برای به آتش کشیدن یک نخ!

                 از یک کل!...

                با روکش طلا ... و گل سرخ میانی !...

               و بوی تند عطر مردانه...

               که انگار همین حالا از جیب کتت ؛ بیرون آورده ای !

پنج:

قدرت تو ؛ دست موهای کنده ات ...

میان دست من!

از خشم!

تا چند دقیقه ی قبل رنگ سیاه بود ولی ...

میان نفس های بریده ام ...

بیشتر به حنائی ... نزدیک!

شش:

مزار شش گوشه ات را یاحسین(ع) عاشقانه ...

درمیان دستهای بریده از ضریح تو ... آغوش آغوش ...

 

هفت:

این نامه را هیچ جا فاش نکنید!

و بعد ازخواندن حتما آن را با اولین وسیله ای که می توانید بسوزانید.

هشدار:

هیچ گاه برای از بین بردن یک نامه " توالت ؛ سرویس بهداشتی ؛ مستراح " را انتخاب نکنید !

 

نامه:

سلام دوست عزیز!

چند وقتی ست که " ویروس عزیز کرونا" امان را از دیدار بریده و امکان دیدار حضوری نیست و گرنه وظیفه برخود می دانستم که بیایم و حضوری ببینمت ...

چقدر تازگیها ؛ بی حوصله و کم طاقت شده ای و می دانی تا چه حد؛ وقتی اینطوری هستی ... حس بدی به من می دهی ...

می دانی که تو ، جزو علاقه مندی های من هستی و دوست دارم فیلم های تورا ببینم ؛ آن جا که من و همکاران زحمت کشم را به تصویر می کشی ؛ درحالیکه از لحاظ زوانشناسی به روح لطیف و ظریف ات فشار وارد می کنی ...و ...

دشمنانت را مثل " سوکس" از بین می بری!" اعم از کشتن با سم و دمپائی خیس لاستیکی"!

...

بهر طریق!چیزی ست که می بینم ؛ از همکاران خودت شاکی و دلشکسته ای و اینور و آنور به بدگوئی مشغولی ؛ کم حوصله ای و " حال " نمی دهی ...!

" به جان مامی خدا بیامرزم"! ما که هزار هزار میلیارد جا به جا می کنیم و توی این کار خبره ایم . خودت می دانی که مردن ما چگونه است ... عین تو نمی نشینیم غمبرک بزنیم و کینه ورزی هم را بکنیم ...

به درک؛ سرچند هزار میلیارد اه ناقابل؟

مگر می شود؟

با توپ پلاستیکی چهل تیکه همین پریروز داشتیم توی زمین خاکی ؛ فوتبال می کردیم ... حالا دیگر چقدر دلگیری؟!

نهایتا: ابروهای گره کرده و موهای رنگ نکرده و لبهای بی خنده ؛ به چهره ی تو که نشانه ی شرارت جامعه و چهره ی بی بدیل مائی نمی آید ...

باز کن!...

و به خاطر داشته باش ... بقول شاعر:

جهان و کارجهان ؛ جمله هیچ درهیچ است ...

هزار بار من " تحفه" کرده ام تحقیق !!!

god father:lililianooo  lili

هشت:

بایدن!

دربرابر سواد شما ؛ چه دارم من؟

دیپلم؟ لیسانس؟ فوق لیسانس؟ ... ای وای ... هیچ!!!

" ترومپ! شما گوش نکن!"

 

 

نه:

پراید:

خدایا دیشب عجب مهمونی ای بود !سال تا سال نمی رفتیم تبریز ؛ باور کن ؛ خاله ی بابابزرگم " ابرو خانم" خاله ی مامان بزرگم " پاریس خانم" عمه ی بابام " نیسان خانم" منشی عمه ی بابام " تاراخانم" یعنی این طوری بگم ...یکککک مهمونی بود که نگو ...

قل قل قل قل قل قل قل قل قل ( صدای قلیان)...

وانت پیکان با صدای دوحنجره:

اونم از شانسته! دیشب تبریز بودی ؛ امشب تهرانی ... حالا فکر میکنی من بدبخت با او بابام " آریا" تا کجا برم؟ همین بیمارستان بغل ...

قل قل قل قل قل قل قل قل قل قل قل ( صدای قلیان)

مدیریت محترم قهوه خانه ( جناب فولکس واگن) زنگ بالی سرخود را می زند :

هههی پسر! جناب پراید خان رو حساب نکن!

صدای خسته ی پسر( دوچرخه):

چشم...

وانت پیکان:

یعنی چی داداش؟ با این فامیلی که ایشون داره ؛ هربار می آد باید همه رو مهمون کنه ...

قل قل قل قل قل قل قل قل ( صدای قلیان)

پراید:

دمت گرم!

ناگهان پدر پراید بابا پژو:

همه از دم؛ املت مهمون ننه ام " خاور خانیم " ...

مدیریت قهوه خانه ( جناب فولکس واگن):

ای خدا... چه زن مردونه ای ... به به!

پراید:

ای جان...

 

 

یازده:

یک/

فرض کنید این پیامک برای شما ارسال شده باشد:

حمل رایگان اثاثیه شمابه جهان موازی؛ شما می توانید از طریق ایرانسل من؛ اثاثیه خودرا جابه جا کنید!

یک: من چه اثاثی ببرم جهان موازی؟

دو: آفرین به ایرانسل!

سه: جهان موازی؟!

چهار: خوداین جهان چه () بود که موازیش چی باشه؟

پنج: یعنی با چی میان میبرن؟

شش: رایگان؟ واقعی؟

هفت: بریم بخوابیم!بین خودی هاشون بوده لابد ؛ عوضی دررفته!

درکل این یک تمرین بود برای نپذیرفتن!نپذیرفتن پیامک های خبری ساده تر مثال: شما100 پیامک رایگان برنده شدید(اووووه)!

دو/

خواب؛ عجیب ترین دنیائی ست که پایمان به آنجا می رسد ...

استراحت مغز و قلب ؛ دیدن گذشته ؛ عزیزانی که دیگر نیستند ؛ رسیدن به نرسیدن ها و گاه ترس...

ترس؟ از همان که شاید از دست بدهیم ( چه خوب است که علاقه مندی هایمان را درخواب فراموش نمی کنیم)...

درفضای بیکران ؛ خواب چگونه اتفاق می افتد؟ یعنی در یک سفینه فضائی کجا می خوابیم و اگر می خوابیم ....

سه/

پولدارهائی که پول داده اند تا دریک هتل فضائی بمانند را درک می کنم!

افرادی که شاید روی زمین یک شب خواب راحت نداشته اند یا بالعکس درخواب راحتی بوده اند ...

کسانی که ارزش هتل؛ جای خواب و استراحت را می دانند و دیدن خواب ...

اگر این همه ممکن است ...

خوشا به حال نیاز مندی که زیر یک پل ؛ خواب های زیبا براساس علاقه مندی هایش می بیند ...

عشق ؛ پول و دنیائی که درواقعیت ندارد!!!

 

دوازده:

نشسته بودیم توفضا دیدیم ... یه بیانیه ی رسمی از سیاره ی بغل به دستمون رسیده ...

...

سفینه ی محترم...

لطفا تجازه بدهید سرنشین مهمان شما سرکارخانم بهجت خانم جون دراینجا و کنار مردم خوب این سیاره به آموزش حلیم بادنجان ادامه دهد ...

درآینده ای نزدیک این امر تلافی شده و خودمان ایشان را به زمین باز می گردانیم و عمو داوود را جهت آموزش صابون فضائی به زمین می فرستیم ...

...

با چشمای خودم دیدم که چشمای فرمانده چه برقی زد ... سریع نوشت:ok

جل الخالق ... خدا بده شانس !!!

 

 

سیزده:

استاد" دال" تصویری از یک سیاستمدار را روی صفحه قرار می دهد ... سئوال این است : فرد مورد نظر کیست؟

( تصویر تا حدودی نامفهوم است؛ جهت تشخیص باید به فضای کلی تصویر دقت کرد )

دانشجویان باید درکمتر از یک دقیقه نام فرد مورد نظر را بنویسند ...

یک:

گابلین!(استاد خونسرد : منظورت گوبلز(اه))

دو:

روزالی!(استاد خونسرد: منظورت روزولت (اه))

سه:

رضا پور( استاد خونسرد: منظورت شاه (اه))

چهار:

چقدر آشناست استاد ؛ بابای بزرگوار خودتون نیست؟ " دال " بزرگ؟(استادخونسرد: نه!)

پنج:

استاددالنده ست؟( استاد خونسرد: منظورت آلنده ست)؟

شش:

دانشجو مددی ... ببخشید استاد درتاریخ سیاسی فضای عروسی مهمه؟

استاد " دال " با عصبانیت:

این عروسیه؟ این عروسیه؟ این تصویر وثوق الدوله است ... بعد قرار داد 19 19 ...

هفت:

استاد ببخشیدا؛ فکر کنیم یه اشتباهی شده ... عکس رو می بینید ؟

استاد " دال" :

بله عزیزان من! کورکه نیستم؛ می بینم عروسیه !

دانشجو مددی با بغض:

استاد این بغلیش رو شناختیم ؛ استاد احمد شاه قاجارهستن ایشون ولی منظورتون رو فهمیدیم داماده ... خوب پس داماده وثوق الدوله هستن؟

استاد" دال" با خشم ذاتی استادی خودش:

بله؛ آفرین ؛ داماد جناب وثوق الدوله هستن ...

نه:

( مددی به گریه می افتد ...) اوهو اوهو استاد کی فکرش رو می کرد؟ اوهو اوهو می گفتن قدیما عروسارو می دزدیدن لابد ...

ده:

دانشجوئی با صدای ضعیف: (استغفرالله...)

یازده:

استاد ما فهمیدیم بعد از قرارداد 1919 وثوق الدوله ازدواج و احمد شاه درآن عروسی شرکت کردند ...

دوازده:

خوب شایدم قبلش؟ ماکه تاریخ عروسی رو نمیدونیم ... استاد بذاریم عکسه رو تو اینستا؟

سیزده:

اوهی شاخ اینستا... استاد نمره اش رو بدید مددی .... از گریه پس افتاد!

چهارده:

استاد لیاقت همه ی ما صفره!نه احمد شاه رو میشناسیم نه وثوق الدوله رو ؛ خاکبر سرمون!

پانزده:

خاک توسر خودت بیشعور؛ استاد باید صورت وثوق الدوله همین طور کثیف باقی بمونه ...

شانزده:

قربون خدابرم ؛ بابای من اون قراردادرو بسته بود الان من تو این مملکت حیثیت نداشتم !

هفده:

به توچه آخه!مگه بابای تو چیکاره است؟ بدبخت یه کارمند سادست انقد گنده اش میکنی ...

 

استاد " دال" :

خوب آموزش تمام شد!نمره ام که هیچی ... بفرمائید ... حیف اینترنت... بفرمائید...

هجده:

استاد خانم مددی هنوز داره گریه میکنه...

استاد " دال" :

انقدر بدم میآد از این دخترای ضعیف که نگو! هزار هزار بدبختی تو این تاریخ هست این نشسته واسه اون عروس خیالی گریه میکنه ... گریه کنی نمره تو نمیدما!

نوزده:

استاد جلسه بعد چیکار می کنید ... بگید اقلا آماده باشیم؟

استاد" دال":

شما همین طور شگفتانه بیائید بهتره ... دست کم تصوراتم از شما به این شکل میرسه که آماده نبودید...

همگی :

آها!!

 

چهارده:

نیمه شعبان نزدیک است ...

عید درعید شد امسال...

نوردرنور ...

خدایا شکرت ...

 

 

 

۰۶ فروردين ۰۰ ، ۲۲:۱۷ ۰ نظر
سیده لیلا مددی